امروز طلاهامو فروختم
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 17:19
همسرم میخواست مغازه بخره .پول کم اورد .اخرشم طلاهامو فروخت .قرار بود نصفشو به نام من بزنه که نزد :(
خیلیا اعصاب ادمو به هم میریزن
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:21
خیلیا, اعصاب, آدمو به هم میریزن, ادم نه میتونه باهاشون بمونه نه میتونه ترکشون کنه .حتی ده دقیقه هم ببینیشون بازم میرن رو اعصاب,ت .
دچار وسواس فکری شدم.
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:21
دچار وسواس, فکری شدم .خیلی وقتا با خودم حرف میزنم :( یکی ببینه فکر میکنه من....! :(
پاییز
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:21
پاییز, و هوای خنک و بارونی .وااای چقدر منتظر این فصل بودم .بهارو تابستون تموم نمیشد دچار افسردگیشده بودم .پاییز, و هوای عالیش حالمو خوب میکنه .
امروز
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:21
چقدر مردم دیدم که واقعا نیاز به معجزه داشتن تا مشکلاتشون حل بشه .صلوات بفرستید براشون .
احساس خلاء
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:21
نمیدونم چرا توی زندگیم احساس, خلاء میکنم .نمیدونم با خودم چند چندم ...
این روزای خوب پاییزیم باید خونه بشینم :(
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:21
این روزای, پاییزی هم خونه نشین هستم .جایی نیست که برم بیرون :(
ستایش کم بود حالا ...
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:21
ستایش, کم بود حالا گیلوا ....البته فیلم خوبیه .ولی خیلی ناراحت کننده است و غم انگیزه .فکر میکردم فیلم شاد و زندگی آموزی باشه .نه فیلم مرگ وکشت و کشتار .
یه ترخیص سربازی و انتقام من
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:21
یه ترخیص, سربازی, از فامیلای بابام دارم .یه جشن کوچیک در یک تالار .این فامیلای بابام از اون دسته ان که خیلی خیلی خودشون رو به چشم میکشن .مطمعنم الان با کلی قرض و قوله دارن برای خودشون لباس و ...تهیه میک
جشن ترخیص سربازی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:21
بلاخره به جشن رفتم .همه خوشتیپ بودن .یه جشن مختلط.منم نشستم نگاه کردم .یعنی جشن عروسی که مردم میگیرن به پای این جشن نمیرسید .میوه و شیرینی و شام و کیک و شمع و فشفشه و انواع رقصها انجام دادن از رقص کرد
چرا پدرو مادرایی که دختر دارن اکثرا نامردن ؟
-
تاریخ: 1398/3/1 ساعت: 18:11
چرا پدرو مادرایی که دختر دارن اکثرا نامردن ؟پسراشون هر غلطی میکنن پشتپسراشون رو خالی نمیکنن ..اما دختراشون که میان از شوهراشونمیگن از کتکهایی که میخورن از دخالت خانواده شوهراشون میگن این پدرو مادرا از
دیروز یه سر رفتم باغ
-
تاریخ: 1398/3/1 ساعت: 18:11
دیروز یه سر رفتم باغ ،همون باغی که ما خانما داریم توش گوجه و خیار ولوبیا و...میکاریم ..کلا همه چی جوانه زده بود .من میخواستم بیل بزنم یکم زدم همه گفتن نمیخواد بزنی ..تو بروبشین :( بلد نبودم خب ....فقط
بلاخره امروز یک ماموریت مهم داشتم به پایان رسوندم .
-
تاریخ: 1398/3/1 ساعت: 18:11
یک ماموریت شخصی داشتم ..یعنی حمایت و دفاع از .....و امروز به پایان رسوندم .و گفتم دیگه از این به بعد به من مربوط نیست و ....در این راه پیر شدم .اعصابم به هم ریخت کلی اشک ریختم ...و حتی ذهنم فکرم مغزم
امروز رفته بودم باغ
-
تاریخ: 1398/3/1 ساعت: 18:11
امروز رفته بودم باغ ..کلی از اینور باغ میرفتم اونطرف باغ...در کل پیاده روی میکردم ...تا شاید یکم لاغر بشم ...عصر هوا خیلی خنک تر شده بودو سرد شده بود .آلرژی ام هم شروع شده نسبت به گل و گیاه و خاک به ش
اول زندگی مشترکم (اونایی که عقدن و مجردن و تازه ازدواج کردن )
-
تاریخ: 1398/3/1 ساعت: 18:11
اوایل زندگی مشترکمه ...و یه چیزی رو خوب فهمیدم وقتی وارد زندگی مشترک میشی باید تا میتونی خرج کنی پولای همسرت رو تا میتونی خوش گذرونی کنی ...تا میتونی بخری بپوشی بخوری..چون توی یه سایتی یک خانم گفته بو
عاقبت دروغگوها (حتی بگن چون منفعت و صلاحم در دروغ بود )
-
تاریخ: 1398/3/1 ساعت: 18:11
امشب دیدم ... کاری ندارم به اینکه کیا اعتقاد دارن دروغگو دشمنخداست ....ولی به عینه دیدم عاقبت یک دروغگو رو امشب...دروغگو به مرور زمان مغزش تحلیل میره...و دچار توهمات میشه ....امشب به عینه این ادم رو
من
-
تاریخ: 1398/3/1 ساعت: 18:11
من تازه انگار وارد جمع مردم شدم ....دوران کودکی و نوجوانی و اوایل جوانی مامانم نذاشت وارد جمع و مردم بشم ....حتی دوستی هم نداشتم چون مامانم میگفت خطرناکه ...ولی بعدش که در بین مردم و جمع حضور پیدا کر
بارون
-
تاریخ: 1398/3/1 ساعت: 18:11
بارون شدیدی میباره همراه رعد و برق و باد....من عاشق بارونم ...الان فکر میکنم پاییزه
مادر شوهرم
-
تاریخ: 1398/3/1 ساعت: 18:11
مادر شوهرم اینقدر توی گوشم خوند و گفت همه گواهینامه دارن تو نداری رفتم گواهینامه شرکت کردم ...حالا نمیدونم چیکار باید بکنم اعصاب که ندارم ...حوصله هم ندارم ....معلوم نیست چگونه باید قبول شم :(
یه مشکل
-
تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 4:12
همش به این فکر میکنم چرا من باید از صبح تا شب ناراحت باشم و استرس داشته باشم و افکارام به هم ریخته باشه :( من نمیدونم چم شده :( همش نگرانم ،همش استرس دارم ، همش به فکر آیندم هستم که چی میخواد بشه.؟ هیچ تصمیمی نمیتونم برای زندگیم بگیرم همش عصبی و ناراحتم و ..