خرید بک لینک
من تازه انگار وارد جمع مردم شدم ....

دوران کودکی و نوجوانی و اوایل جوانی مامانم

نذاشت وارد جمع و مردم بشم ....

حتی دوستی هم نداشتم

چون مامانم میگفت خطرناکه ...

ولی بعدش که در بین مردم و جمع حضور پیدا کردم

از همه چی عقب افتادم ...

از زندگی ...از اداب معاشرت ..از رفتارو اخلاق

و طرز برخورد دیگران با من و من با دیگران...

حتی رفتارا و حرفا و زندگی مردم رو ندیده بودم از

نزدیک ....

حالا که وارد جمع مردم شدم نمیتونم خودمو

با اونا وفق بدم ....

کاش از دوران کودکی با مردم بودم

بینشون بودم ....

اما چه فایده الان ؟

انگار کلاس اول ابتدایی وارد شدم ..

مثل کودکی هستم که تازه دارم با مردم

آشنا میشم ...

خیلی عجیب غریب و ناشناخته ان برام ...

دروغ میگن به همدیگه

همدیگررو مسخره میکنن

تهمت میزنن به هم

کلی مکرو حیله میگیرن تا زندگی کنن

براشون خیلی موردا عادیه

که از نظرمن بیماری بزرگ محسوب میشه...

مثلا گفتن درامد بیشتر براشون عادیه ....

سخن چینی و غیبت و. براشون عادی

حرفای بقیه رو برعکس کنن حتی حرفا

خودشونو برعکس تحویل بقیه بدن عادیه ..

دروغ گفتن براشون عادیه...

و خیلی موردای دیگه که

برای مردم عادیه ...

اما برای من عادی نیستن اینان .

خیلی برام سخت و عذاب اوره ..

کاش از کودکی بین مردم بودم

و با اونا بزرگ میشدم

نه اینکه دور از مردم زندگی میکردم.

نمیتونم خودمو با این مردم وفق بدم...

نمیدونم شایدم زمونه عوض شده و

ربطی به بودن یا نبودن من کنار مردم

نیست ...

برچسب: نویسنده: مینا زارعی تاريخ: چهارشنبه 1 خرداد 1398 ساعت: 18:11

صفحه بندی