خرید بک لینک

یه ترخیص, سربازی, از فامیلای بابام دارم .

یه جشن کوچیک در یک تالار .

این فامیلای بابام از اون دسته ان

که خیلی خیلی خودشون رو به چشم میکشن .

مطمعنم الان با کلی قرض و قوله دارن برای

خودشون لباس و ...تهیه میکنن تا چش

بقیه رو درارن و پزشو بدن .

منم که زخم خورده از فامیلای بابام هستم .

از نصفشون متفرم ..

ولی دعوت شدم و باید برم .

این برای بار دومه که نوبت انتقام,م ازتک تکشون

رسیده .

هر وقت به این ادما فکر میونم قلبم درد میکیره .

از جمله عمو کوچیکم و....

انقدر عموم حسود و بدذات و ...هستش .

اوووه ننویسم که اعصابم خراب میشه :(

حالا زنش با اینکه شبیهشه ولی بهش

میگه جن زده شده و جونمو به لبم رسونده.

وای از بچه هاشم بد میاد ابه قول زنعمو بزرگم

اینا ادب خانوادگی ندارن .

یه عروس هم دارن که خیلی کم عقله .

راه قهر میکنه میره و بچشم

دختره و اصلا محل بچشم نمیده و پسرعموم

نگهش میداره .

شوهر دختر عموم هم بهش میگن سفه

(بی عقل )

عموم هم که توی بنگاه سر این و

اون کلاه میزاره و با افتخار میگه

من یک ادم زرنگیم و....

بماند که چیا کشیدیم از دستشون .

خیلی بدم میاد ازشون .

از اونور بعضی فامیلای بابام هم فکر

میکردن من بدبخت خواهم شد :(

و فکر میکردن من هیچ وقت نمیتونم ازدواج کنم

و ...

یه چند تاشونم تا ازدواج نکرده بودم خیلی

منو تحویل میگرفتن همینکه ازدواج کردم

رفتن پیش بقیه گریه کردن از حسودی :(

یه عده شونم که پز میدادن و میگفتن

ماها خیلی خوشبختیم و پولدار د حالی که

نبودن هیچ وقت .

یه عده از عروسا هم نمیدونم فازشون

چی بود وقتی منو میدیدن بین همه میچسبیدن

به شوهراشون (شوهراشون در سن از من کوچیکن

و من بچه مید نم اونارو :(

بلاخره خیلی اذیت شدم از طرف اونا .

حالا توی این مهمونی و جشن

نوبت انتقام, گرفتنم رسیده .

برچسب: نویسنده: مینا زارعی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:21

صفحه بندی